صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد نظر یادتون نره مرسی...
خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
کاش ميدانستي رقص تنهايي من به ميان شب و روز همه از بهر چه بود
کاش ميدانستي من بيگانه ز خود جرم تنهاييم امروز همه عشق تو بود
من که در این جمع بگذشتم زهر چه آرزوست
دست غم دیگر چه خواهد از تن تنهایی من
به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد كه تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد
با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر هيچ كس .
هيچ كس اينجا به تو مانند نشد لب تو ميوه ي ممنوع
ولي لبهايم هر چه از طعم لب سرخ تو دل كند نشد
هر كسي در دل من جاي خودش را دارد
جانشين تو در اين سينه ي تنگ هيچ نشد
خواستند از تو بگويند شبي شاعر ها عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد
ميروم شايد فراموشت کنم با فراموشي هم اغوشت کنم
ميروم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم ازاد باش
گر چه تو تنها تر از من ميشوي
ارزو دارم شبي عاشق شوي
ارزو دارم بفهمي درد را حاصل برخورد هاي سرد را

مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم


دوباره تنها شدم دوباره دلم هواي تو رو كرد مهربونم
خودكارم و از ابر پر مي كنم و واست از بارون مي نويسم
به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب اويز هاي عاشق؟
در چشمان يک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.
کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.
مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من....
براي مهربونترين مهربون دنيا
تو كه اهسته مي خواني قنوت گريه هايت را
ميان ربناي سبز دستانت دعايم كن
عزیزتر از عزیزم
نامت را
در دفترم ماندگارترین کردم
پس
صاحب صدای مخملی
قلبم را نشکن
که صدایت
امید زندگی من هست!

هر کسي سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند…!
