صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد نظر یادتون نره مرسی...


قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این شهر غریب
که در آن کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوتران عاشق است
دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه معرفتی است
در این شهر خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت باید رفت تا فرداهایی بهتر....

خسته تر از همیشه و درمونده تر از هر وقت دیگه ایی اومدم در خونه ی تو که می دونم باز جز تو کسی دادرس من نیست.
خدایا کمک کن
الهی :درمانده ام از دست خویش و به مدد فیض تو محتاجم و می دانم که از تو باید گفت و از تو باید خواست که دست لطف تو آنچه افزود نکاست.
بهترین ِ بهترین ِ من!
می دونم تنهام نمیذاری ام بذار واسه آرامش قلب خسته ام این حرف و درخواست تکراری رو بهت بگم:
تنهام نذار
" خدا"
کمکم کن که تنها نمونم